|
می گفت که بعد از این به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
|
من راه گم كردم تشنه خسته بي همراه
درجنگل خاطرات برشاخه پوسيده
برگ برگ انديشه هايم در باور پاييزي سرد
زير هجوم گامهاي رگبار سايي پژمرد
فقر و نداشتن هر چه به نام مالكيت
بر ناموس و دارايي بي حد شرافت
سبقتي بس نا جوانمردانه گرفت
نقابها برهوا شد و جيبها پر زهر چه بي شرمي
عرقي سرد به پيشاني نشست
سر به زير و دامان در دست
شهوت و نخوت تن به مزار
هر چه عزت و زيبايي نشست
باز فقرو نداري باز فكر هيزمهاي بخاري
باز پاييز زمستان فكر بي چترماندن زير باران
باز باران با ترانه آه و ناله هاي شبانه
باز مادر باز مادر عاشقانه دست كشد
دست نوازش بر سر دخترك بي نام و نشانه
من راه گم كردم يا در هزار راه رفته ام
اينگونه آواره شدم بي سر بي سايه شدم
در به رويم بگشا بي عفت بي خانه شدم
شب و روزم سياه شد و بيچاره شدم
در پي داشتنت گشتم و آواره شدم
روزها در پي تو شبها به خيالت
آواره و بيچاره و صد پاره شدم
مرگ خواهم و گوشه نشينه در خانه تو
عزتم ده و بميرانم كه شدم بنده آلوده تو
تا سپیده را تجربه کرد