تبليغاتX
خداحافظ
می گفت که بعد از این به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست

  من راه گم كردم تشنه خسته بي همراه

  درجنگل خاطرات برشاخه پوسيده

  برگ برگ انديشه هايم در باور پاييزي سرد

  زير هجوم گامهاي رگبار سايي پژمرد

  فقر و نداشتن هر چه به نام مالكيت

  بر ناموس و دارايي بي حد شرافت

  سبقتي بس نا جوانمردانه گرفت

  نقابها برهوا شد و جيبها پر زهر چه بي شرمي

  عرقي سرد به پيشاني نشست

  سر به زير و دامان در دست

  شهوت و نخوت تن به مزار

  هر چه عزت و زيبايي نشست

  باز فقرو نداري باز فكر هيزمهاي بخاري

  باز پاييز زمستان فكر بي چترماندن زير باران

  باز باران با ترانه آه و ناله هاي شبانه

  باز مادر باز مادر عاشقانه دست كشد

  دست نوازش بر سر دخترك بي نام و نشانه

  من راه گم كردم يا در هزار راه رفته ام

  اينگونه آواره شدم بي سر بي سايه شدم

  در به رويم بگشا بي عفت بي خانه شدم

  شب و روزم سياه شد و بيچاره شدم

  در پي داشتنت گشتم و آواره شدم

 روزها در پي تو شبها به خيالت

  آواره و بيچاره و صد پاره شدم

  مرگ خواهم و گوشه نشينه در خانه تو

 عزتم ده و بميرانم كه شدم بنده آلوده تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 18:40  توسط مسافر  | 

باید دریا بود ...

تا سپیده را تجربه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 2:59  توسط مسافر  |