|
می گفت که بعد از این به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
|
فاصله ای نیست
اگر .............
عاشق با شی و مشتاق
تاتوره
به قلب بی گناه تو جفا کردم نبخشیدی
به تو گفتم به جان توخطا کردم نبخشیدی
به من گفتی که نامردی جزای تو فقط درد است
خودم با درد قلبم را جزا کردم نبخشیدی
تمام روز با دیوار داد بی کسی دادم
همه شب شکوه با بادصباکردم نبخشیدی
به پای تو نشستم مویه کردم در پی بخشش
غرورم را به دامانت رها کردم نبخشیدی
تمام لحظه هایم با شکوه از عشق چشمت بود
شکوه لحظه هایم را فدا کردم نبخشیدی
به من گفتی تمام اشتباه تو حسادت بود
حسادت را زقلب خود جدا کردم نبخشیدی
تاتوره ![]()
لحظه هایی را به یاد می آورم که برای به دست آوردنت خدا خدا خدا می کردم.
به در و دیوار ناسزا می گفتم .
در خودوبیخود فریاد می کشیدم .
بارها نقش دخترکی را در ذهن پروراندم
که می تواند پرواز کند به هر کجا که می خواهد باشد.
ولی هیچ آسمانی را به یاد ندارم
که نقش چشمان تو در آن حک شده باشد.
زمین را برای بوسیدن دوباره اش ترک می کردم
که شاید روزی با تو در آن وادی قدم نهم.
اما افسوس ... ... ...
که دخترک رویاهائم
به عروسکی مبدل گشت
که گاها با نگاهش به من می فهماند
من ... واقعی ... نیستم
و ... زندگی ...
تکراری ... بیش .... نیست
همه آسمانها گویای صداقت و زلالی چشمان توست.
و زمین آماده پذیرایی ما
و صد افسوس
نه دیگر می توانم پرواز کنم
ونه می توانم گام نهم برپهنه استوار زمین
زمین ؟ ؟ ؟ آه زمین ... ... زمین
می خواهند برهیچ تقسیمم کنند
ودر صفر ضریب نفسهایم را برشمارند
مرا ببین
مرا ببین
امروز
مست و متروک
و خانه ای ساکت
غبارهای روی پرده سفید اتاقم
واین ثانیه های تنبل
خوب می دانند که من چگونه
به اینجا رسیده ام .
مانده ام در دوراهیه میان گفتن و رفتن
وشاید .... سکوت و ماندن
مرا ببین
حرفهایم در حنجره ام محو می شوند
و
پاهایم نای رفتن ندارند
وشاید سکوت فریادهایم
در هزارتوی راه ها از بین رفته اند
من خواهم ماند
با این واژهای سرد و تکراری
برای روزهای خوب و بهاری
که شاید روزی در فراسوی ابرها دوباره ببینمت
وبپرسمت چرا ؟
بامن چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مگر صداقت کودکانه ام غیر از شکوه لبخندهایت بود؟
وسکوت بی گلایه ام غیر از فریادهای لجوجانه تو ؟
با تو خواهم آمد
نه برای ماندن
برای پروازی دوباره
اما این بارنه آن آسمان آبیست
ونه زمین آن سخاوت قبل را دارد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
تاتوره ....که فهمید در اوج عشق می توان متنفر بود
چکمه ![]()