تبليغاتX
خداحافظ
می گفت که بعد از این به خوابم بینی پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست
 

 

دوباره می ســـــــــــــــــازمت . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 9:54  توسط مسافر  | 

 

روزهای سختی رو میگذرونم .کاش خیلی زود تموم شه .

 

هوای دوستای سابقمو کردم . امین با همه خوبیهاش که وبلاگ نویسی 

یادم داد و همیشه اولین کسی بود که پست جدیدمو میخوند .

 

درنا که با فاصله زیادی که بین ما بود همیشه پر شور و عشق بود .

 

چقدر از فاصله ها بیزارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:26  توسط مسافر  | 

راستی ... چی شد ... چه جوری شد

            اینجوری عاشقت شدم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 1:51  توسط مسافر  | 

شب خیلی قشنگیه اما یه درد خیلی کوچیک اما بی التیام بدجوری آزارم میده

دلم میخواد شعر بگم دلم میخواد حرف بزنم دلم دلم دلم

اصلا دلم نمیخواد گریه کنم دلم نمیخواد کسی باشه دلم دلم دلم

شاید کمی دلم تنهاست شاید شاید شاید

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 2:44  توسط مسافر  | 

تو را به جای تمام کسانی که نشناخته ام           دوست میدارم

تو را به جای روزگارانی که نمی زیسته ام           دوست میدارم

برای خاطر عطر نان گرم وبرفی که آب میشود وبرای نخستین گناه

                تو را برای دوست داشتن دوست میدارم

تو را به جای تمام کسانی که  دوست  نمی دارم دوست می دارم

                                     

                                               روحت شاد دوست بی نظیر من

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 7:2  توسط مسافر  | 

این آغاز یک حرف تازه نیست . پایان یک حرف کهنه است . عادی تر از همیشه رفتار کن حتی زیر فشار های غیر عادی تر از همیشه .

برای دفاع از خود حرف تازه ای ندارم .

برای فرار از تو راه تازه ای ندارم .

برای بودن با تو بهانه تازه ای ندارم .

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 0:21  توسط مسافر  | 

چه سرنوشت خوبیه وقتی خود خدا هم

برای خوشبختیمون پا در میونی کرده

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 10:39  توسط مسافر  | 

حرفی بزن گلم

                   من کم تحملم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 4:21  توسط مسافر  | 

  من راه گم كردم تشنه خسته بي همراه

  درجنگل خاطرات برشاخه پوسيده

  برگ برگ انديشه هايم در باور پاييزي سرد

  زير هجوم گامهاي رگبار سايي پژمرد

  فقر و نداشتن هر چه به نام مالكيت

  بر ناموس و دارايي بي حد شرافت

  سبقتي بس نا جوانمردانه گرفت

  نقابها برهوا شد و جيبها پر زهر چه بي شرمي

  عرقي سرد به پيشاني نشست

  سر به زير و دامان در دست

  شهوت و نخوت تن به مزار

  هر چه عزت و زيبايي نشست

  باز فقرو نداري باز فكر هيزمهاي بخاري

  باز پاييز زمستان فكر بي چترماندن زير باران

  باز باران با ترانه آه و ناله هاي شبانه

  باز مادر باز مادر عاشقانه دست كشد

  دست نوازش بر سر دخترك بي نام و نشانه

  من راه گم كردم يا در هزار راه رفته ام

  اينگونه آواره شدم بي سر بي سايه شدم

  در به رويم بگشا بي عفت بي خانه شدم

  شب و روزم سياه شد و بيچاره شدم

  در پي داشتنت گشتم و آواره شدم

 روزها در پي تو شبها به خيالت

  آواره و بيچاره و صد پاره شدم

  مرگ خواهم و گوشه نشينه در خانه تو

 عزتم ده و بميرانم كه شدم بنده آلوده تو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 18:40  توسط مسافر  | 

باید دریا بود ...

تا سپیده را تجربه کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 2:59  توسط مسافر  |